تبليغاتX
نانوشته ها - رسما شات آپ
              

یعنی بعضی وقتها ها اینقدر حرصتو در میاره که دلت می خواد بزنی دندونهاشو کج و کوله کنی تا یه پنج شش هزار تائی پول ارتودنسی پیاده شه. همچین بزنی که دل و رودش از دهنش بزنه بیرون. همچین که دیگه نتونه حرف بزنه. حرف که چه عرض کنم زر بزنه. کارش همینه. دخترهء احمقه روانپریش. شب و روز نداره. هر وقت هرجا باشه اونجا رو ماتم کده میکنه. به کسی چه ربطی داره تو چی کشیدی تو زندگیت. که همش غم نامه سر میدی. اه اه اه. همش نق، همش غر. بابا بسه دیگه حد داره هر چیز. این همه ساله نشستی و زانوی غم بغل کردی که آخ وطنم. آخ کشورم. آخ ایرانم. آخ خونم. اولا اگه اینقدر وطن پرست بودی نمیومدی بیرون پس چشت کور. ثانیا اگه اینقدر سختت بود 13 سال تو این مملکت نمی موندی و با پول مالیات درس بخونی و چه میدونم خیر سرت مدارج عالی ترقی و طی کنی. مثل آدم همچین که گرین کارته اومد برمیگشتی همونجا. نهایتش اون موقع ام که نمی رفتی، وقتی اقامت گرفتی راتو می کشیدی میرفتی. نرفتی موندی. پس دندت نرم دیگه این زجه ناله ها چیه دیگه. اگه خیلی مردی برو همونجا که دانشگاه رات نمی دن، همچین که لب از لب وا میکنی لباتو میدوزن به هم. اونجا که کار واسه امثال تو نیست یا اگه هست قیمت خودشو داره. اونجا که از کارت اعتباری و وام با بهره ثابت به این راحتی ها خبری نیست و یا پول داری و میخری یا خرج نباید بکنی، اونجا که همه چپ چپ نگات می کنن به خاطر این گذشتهء همچین شفاف و خوشگلت. برو اونجا یه سال بمون تا ببینم بازم خونم خونم و وطنم وطنم می کنی یا همچین دهنت بسته میشه که روزی هزار بار به غلط کردن و گه خوردن بیفتی.

تا صد سال دیگم بشینی اینجا و در دیوار آپارتمانتو از عکسای ایران و کوه و تپه و خیابوناش پر کنی و ساعت و تقویم خونتو به تاریخ تهران بزاری و رو طاقچه ها صنایع دستی ردیف کنی، بازم اینجائی. یه نصفه روز از زمان عقب با چند صد هزار مایل فاصله. پس یه لطفی به خودتو بقیه کن. یا گورتو گم کن برو هر جهنمی که دلت آروم شه و صدات بند بیاد، یا رسما خفه شو تا کسی اینقدر کلافه نشده که خفت کنه...

اولا: مخاطب خودم بودم.

ثانیا: کلافم و به شدت عصبانی.

ثالثا: مردشور هرچی ... ببرن.

رابعا: باید بیام، خیلی زودتر از اینها باید میومدم.

خطاب به آقای خدا: یه این دفعه رو به خیر بگذرون. به خودت و عظمتت قسم دیگه چمدونها رو می بندم. خودم و جد و آبادمو و نوه و نتیجه و ندیدم در بست نوکرتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 1:21  توسط نیالا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ

پيوندهاي روزانه
درختی فراسوی سکوت
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
88/04/01 - 88/04/31
88/01/01 - 88/01/31
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
پيوندها
سلام خاتمی
وبسایت شخصی سیّد محمد خاتمی
وارش
داریوش کبیر
روتیتر
وبگشت
دیروز امروز فردا
بانوی اردیبهشت
حذفیات
تلخابه
امشاسپندان
جودی ابوت
پسری با کفشهای کتانی
شاسوسا
صندلی
میز
ماه تیتی ( دختر میز و صندلی)
مژگان بانو
قصه های عامه پسند
شراگیم
شرح
توت فرنگی
زن نوشت
spotlight
توکای مقدس
حاجی واشنگتن
تیگلاط
بابونه
سورئالیست
قاصدک
روح تشنه
یاداشتهای یک دیوانه
میدان مین
راوی
شب نویس
میرزا پیکوفسکی
وب نوشت
نوای نی
ولیمه
سیمرغ
پارانوئیدهای من
مانامهر
گذر از معنا
نوشته های و.یگانه/ یکتا
آیدا در پنجره
حزب جوانان زیر آفتاب
فاطی( از آن رفقا که همتا ندارد)
و غیره...
الفبا
و طهران خواب بود
ملودین
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان