تبليغاتX
نانوشته ها
طبق معمول هر روز مسواک به دست میام پای صفحه می شینم. اولین پیغام تو یاهو از امید: خسرو شکیبایی در گذشت. 
خمیر دندون لعنتی تلخ و قورت میدم و انگار این بار تلخ تره. دوستش داشتم خیلی زیاد. آرزوم بود ببینمش. این هم یکی دیگه که دیدارش به قیامت حواله شد. هیچ وقت تو حاشیه ها نبود. همیشه چیزی برای گفتن داشت. به نظرم هنرمند یعنی همین. کسی که فاکتورهائی مثل سن و تغییر زمان و هزار مسئلهء دیگه تاثیری تو محبوبیتشون نداشته باشه.
ازش خیلی فیلم دیده بودم. حالا زمان پخش یا با تاخیر بماند ولی دیده بودم. کیمیا، پری، خواهران غریب، سریالی که همیشه آرزو داشتم ببینم و بالاخره اومد تو نت تا بشه تماشاش کنم( خانهء سبز) و حکم و ستاره بود و خیلی های دیگه. خسرو شکیبائیِ سالاد فصل رو تحسین میکنم همیشه. خسرو شکیبائیِ ازدواج صورتی رو دوست دارم همیشه. باز هم جای شکرش باقی که تجلیل از هنرش در قید حیات حتی هر چند نه خیلی چشمگیر، انجام شده بود وگر نه این بار هم از آن بارها بود که مرثیهء "وا مصیبتا غافل بودیم تا بودی،ح الا که رفتی جبران می کنیم " سر میدادیم.
امیدوارم که آنچنان که در خور شآن این هنرمند هست، مراسم تشییع و تجلیل از این سرمایهء سینمای ما بر گزار بشه.
به یادت مینشنم با فروغ و آفتاب میشود. دیدارت به قیامت هنرمند بزرگ.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:5  توسط نیالا | 

 

 

 

 

                                            

یعنی حقیقتا لعنت به کسی که برای اولین بار توتون و تنباکو رو آتش زد و دود راه انداخت. چرا؟ عرض میکنم:

تو این در به در خونه رسمه که تو ماه اول که مهاجرین قدم مبارک و بر این خاک می نهند, یه گروه از اونها رو برای آشنائی با مظاهر تاریخی و فرهنگی و غیرهء شهر( جون عمشون) به یک تور دسته جمعی میبرن. از معبد شهر گرفته تا ساختمان شهرداری و موزهء مهاجرین بریتانیایی رو هم نشونشون میدن. امروز ساعت 7 صبح تو محل دفتر امور مهاجرین و پناهنده های اسیایی قرار داشتیم تا با یه گروه 30 نفری برای انجام این تور بریم. که دقیقا تا همین یک ساعت پیش که 5:10 بود طول کشید. بعد از صرف صبحانه ای که برای همه آماده شده بود راه افتادیم. اولین جا معبد بود. اینجا شبیه یک کلیساست ولی فرقش اینه که یه هوا مقدس تره. چرا؟ اونم به دلیل اینکه پیامبر و راهنمای دینشون( به اصطلاح خودشون) در حال حاضر اونجا زندگی می کنه. اینم بگم که کسی اجازه ورود به صحن داخلی رو نداره به غیر از معتقدین و پیروان دینشون. یکی از تعالیم مورمن ها ( معتقدین به این فرقه از مسیحیت به اصطلاح مورمن خوانده میشن) ممنوعیت شرب الکل و استعمال دخانیانته. پس بالطبع جائی که مهم ترین ساختمان و سمبل فرقشون شناخته میشه کسی اجازه سیگار کشیدن نداره. اینجا بود که آقای 40 و خورده ای ساله ای که با همسرش و دو تا زلزلش همراه گروه بود برای اولین بار با تذکر مسول گروه مواجه شد و بنده وظیفه داشتم براش توضیح بدم که اینجا به دو دلیل, یکی اون که قبلا گفتم و دوم اینکه یک مکان عمومی هست، نمی تونه سیگارشو روشن کنه. تو مسیر بعدی که به سمت یک مکان دیگه بود خوشبختانه همراه من نبودن هیچ کدوم . در محل بعدی بود که دیدم به محض پیاده شدن از ماشین سیگاری رو که لای انگشتاش آماده نگه داشته بود روشن کرد. هنوز به سمت دهنش نبرده بود که راهنمای تور از من خواست که بهش مجددا یاد آوری کنم که چی؟ سیگار کشیدن تو مکانهای عمومی ممنوع است. این روال ادامه داشت تا موقع نهار و درست تا همون لحظه این آقا با تمام محدودیتهایی که باهاش مواجه شده بود 4 تا رو کشیده بود. بعد از نهار مجمع عمومی شهر تو ساختمان شهرداری دائر بود و برای نشون دادن نحوهء اداره شهر گروه به سمت دفتر شهرداری رفتن. ورود به ساختمان با یک تذکر دیگه برای ایشون همراه بود. کم کم میشد حس کرد که سگرمه هاش بدجور از تذکرات این خانومه داره تو هم میره. آخه مگه میشه یه زن، نه یه زننننن به یه مرد ایرونی بگه سیگار نکش اونم تو ملاء عام اونم 900 دفعه؟ انصاف بدین اصلن شدنیه؟

بگذریم !

آخرین استاپ یک رستوران بود برای پذیرائی عصرونه که گندهههههههههه رو در ورودی تابلو داشت: لطفا سیگار نکشید اینجا یک مکان عمومیست. متوجه شدی برادر من؟ اینجا یک مکان عمومیست. عمومی یعنی متعلق به همه. همه یعنی همه. اکثریت این همه از دود اون زهرماری شما خفه میشن. متوجه شدید؟ در مکان های عمومی باباجان من سیگار کشیدن ممنوووووووووووووووع است.

روز کذائی گذشت تقریبا به خیر و خوشی و بدون کل کل ها و دعواهای معمول و در راه منزل من وظیفهء رسوندن  ایشون و خونواده محترمشون به مقصد رو به عهده گرفتم و چشمم کور دندم هم نرم ، چرا! چون که میگن خودکرده را تدبیر نیست. در صندلی جلو جلوس فرمودن و در ماشین بسته نشده، کبریت کشیدن و ... چشمتون روز بد نبینه. یکی نیست بگه مرد ناحسابی مگه کوری؟ برچسب به این گندگی این جلو زدم : لطفا سیگار نکشید. رسپریتور به این گندگی و نمیبینی به صندلی من وصله؟ اونم به جهنم. سه مدل اسپری تنفسی رو هم نمی بینی بغل دستت؟ این یکی هم به جهنم. میگم کوری. ولی مگه کرم هستی؟ صدای سرفه های منم نمی شنوی یعنی تو؟

مردم یعنی مردم اینقدر سرفه کردم که مردم. از 10 تا تو دقیقه شروع شد و تا خونه رسیدن که با به انتها رسیدن سومین سیگار ایشون همراه بود به سرفه های ممتد خونین بدل شد..

و من همش حرص خوردم که چرا یه نفر به ما یاد نداده که حقوق دیگران محترمه. من اگر می خوام کاری بکنم که به احتمال زیاد افراد حاضر در اون فضا ممکنه دچار مشکل بشن باهاش یا به هر دلیلی این عمل من رو تائید نکنن، به هزار و یک دلیل سوال باید بکنم که کسی با این عمل من مشکلی نداره؟

اصلا در مملکت ما چیزی به عنوان حق جمع وجود داره؟ اگر داره محترم شمرده میشه؟

*: یعنی واقعا چشمم کور که یک کلمه هم جیک نزدم ها. بگو مگه لالی تو دختر؟ نمی تونی بگی این سیگار شما من رو میکشه؟

**: میگن زپرشک آید و زن زاید و مهمان زدر آید حکایت من بدبخت بود امروز. وسط این همه سرفه بدبختی و مکافات به آنچنان ترافیکی خوردم که به عمرم یه بار دیدم اونم 11 سپتامبر تو نیویورک بود.

***: همه رو ول کنین. میدونین آدم از چی می سوزه؟ اینکه به من میگه شما که اینقدر بد سرما خوری نباید از خونه بیای بیرون. این سرفه کردن شما خوب نیست. هم اعصاب مردم و به هم میریزه. هم باعث مریض شدن بقیه میشه.

****: دفعه دیگه محاله برسونمش. میگم من هنوز مریضم. میترسم واگیر داشته باشه. اگه نگفتم هر چی دلتون خواست صدام کنید.

*****: بازم همون دعای اولی که کردم: لعنت به کسی که واسه اولین بار تنباکو این بلای جون من و یه چند میلیارد آدم دیگرو آتیش زد.

جمع کنم برم. مردم اینقدر سرفه کردم غر زدم. اینقدر عصبانی بودم که اگه نمی نوشتم می ترکیدم.خلاصه بدونید اگه من خفه شدم تا آخر امروز خونم گردن همین آقاست. نزارین پایمال بشه.

عکس اصلا تزئینی نیست.

 اینو چند وقت پیش نوشتم ولی چون لحنم بسیار زشت و بی ادبانه بود از گذاشتنش خود داری کردم ولی دیروز که با همون شخص در جای دیگه به همین مشکل برخوردم و برام مشتبه شد که به هیچ وجه شعور نداره تصمیم گرفتم بزارمش آنلاین تا درس عبرتی باشد برای آیندگان.( این آخرش الکی بود جدی نگیرید)  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:15  توسط نیالا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ

پيوندهاي روزانه
درختی فراسوی سکوت
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
88/04/01 - 88/04/31
88/01/01 - 88/01/31
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
پيوندها
سلام خاتمی
وبسایت شخصی سیّد محمد خاتمی
وارش
داریوش کبیر
روتیتر
وبگشت
دیروز امروز فردا
بانوی اردیبهشت
حذفیات
تلخابه
امشاسپندان
جودی ابوت
پسری با کفشهای کتانی
شاسوسا
صندلی
میز
ماه تیتی ( دختر میز و صندلی)
مژگان بانو
قصه های عامه پسند
شراگیم
شرح
توت فرنگی
زن نوشت
spotlight
توکای مقدس
حاجی واشنگتن
تیگلاط
بابونه
سورئالیست
قاصدک
روح تشنه
یاداشتهای یک دیوانه
میدان مین
راوی
شب نویس
میرزا پیکوفسکی
وب نوشت
نوای نی
ولیمه
سیمرغ
پارانوئیدهای من
مانامهر
گذر از معنا
نوشته های و.یگانه/ یکتا
آیدا در پنجره
حزب جوانان زیر آفتاب
فاطی( از آن رفقا که همتا ندارد)
و غیره...
الفبا
و طهران خواب بود
ملودین
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان