![]() |
![]() |
|
![]() |
|
می خواستم پست وطن رو بنویسم ولی این برام خیلی هیجان انگیز تره
امروز برای ملاقات با دفتر روزنامه از خونه بیرون رفتم. البته بگم که با همکاری نیمای عزیز بود و با کلی تمهیدات و دستک و دمبک. دفتر روزنامه با خونه فاصلهء زیادی داره به همین دلیل تو ساعتی که ترافیک کمتره از خونه بیرون رفتیم. اولین تجربهء با ویلچیر بود ولی همش و ننشستم تا اونجایی که جا داشت سعی کردم راه برم. تو این دو سال به کل حال و هوای جشن هالوین و از یاد برده بودم به همین دلیل هم همچین که با باز شدن در اون عنکبوت جلوم ظاهر شد آنچنان جیغی زدن که احساس کردم صدام باز شده. به هر حال جلسمون حدود ۳ ساعتی کشید. اونها از وظایف کاری گفتند منم از کمکهایی که برای بهتر شدن سطح کاریم بهشون احتیاج دارم. این وسط یه امر خیر هم پیش اومد که بعدآ مفصلآ در بارش توضیح می دم. البته که در زمینهء کاری هستش ولی باز هم اگر تآثیر مثبت رو بذاره و به هدف منو نزدیک کنه از انجامش خوشحال میشم. فیلم شب شعر مولانا که تو دانشگاه برگزار شد و دیدم. به نظرم در سطح قابل قبولی انجام شد. رضایت و لدت تو چشم تماشاچیان و حضار کاملا محسوس بود. دوست دارم که در بعدیش حتمآ شرکت کنم. از فضای شهر حتی اونوقتها که توش زندگی می کردم هم خوشم نمیومد ولی امروز احساس کردم برام زیبا شده. نمی دونم دلیلش دوری از محیط بیرون واسه یه مدت طولانی هستش یا کلآ اینجا تغییر کرده. تو راه خونه اومدن از نیما خواستم به یه کافیشاپ بریم. دو سه دقیقه ای هم اونجا بودیم و یک کافی سیاه مثل قدیمها گرفتم. بو ی قهوه خیلی محرک بود برای همین مجبور شدم زود بیام بیرون. قهوه رو هم نشد بخورم. چون بوش به تنهایی باعث شد شدیدآ به سرفه بیفتم. در هز حال اینطور که حساب کردم اگر هر بار ۳ دقیقه از زمان رفت و برگشت رو با تمرین کم کنم در کنم در کمتر از دو ماه تو ۳۰ دقیقه میتونم از اتاقم به ماشین برم از ماشین به دفتر کار و همین مسیر رو برگردم. فعلآ هر ماه یک بار بیشتر به دفتر سر نمی زنم. مجبور هم نیستم تو تمام صحنه های جادثه باشم.از دفتر پلیس تمام اطلاعات مربوط به قربانیان و خانواده هاشون برام فرستاده میشه و من هم اجازه دارم از خانواده ها برای سوءالات بیشتر دعوت کنم به خونه بیان تا ایشالله همین روزها همشو خودم بتونم به تنهایی انجام بدم. امروز که آمار رو مرور می کردم به مورد نه چندان خوشایندی برخوردم. این طور که معلومه تعداد بچه های ایرانی به نسبت سالهای گذشته خیلی بیشتر شده.و نکتهء عجیب تر اینکه تعداد دسته های خشونت محلی ثبت شده که هدایتشون به عهدهء جوونهای ایرانی هست تقریبا از ۳ به ۳۰ درصد رسیده.در بین آمار کشته شده ها هم تو ۶ ماه گذشته اسم دو تا ایرانی به چشم می خورد. دختر ۱۸ ساله ای به اسم ستاره و پسر ۱۶ ساله ای به اسم نوید. شاید برای شروع از خانوادهء ستاره شروع کنم. به هر حال در بارهء کار و همینطور روند پیشرفتش بیشتر می نویسم. *: از خبر اومدن این دختره اینقده خوشحالم که حد نداره. خدا کنه همه چیز زود جور شه. **:مراوده با جماعت خبرنگار ما رو به صرافت وارد شدن به این جرگه انداخته. دارم سعی میکنم ببینم میشه در کنار واحدهام شروع به خوندن خبرنگاری کنم یا حدآقل چند تا کلاس مربوط به اون رو بردارم. ***: باشه بعدآ راستی: تولد وبگشت بود که تبریک گفتیم گو اینکه دیگه نمی نویسه و جد گرفته که به همین منوال باقی بمونه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:55 توسط نیالا |
|
|
*:این ماه گذشته تو خونهء خیلی از همسایه ها به پستهایی دربارهء وطن برخوردم. قبلتر ها خیلی برای دل خودم از این موضوع نوشتم. یه بار یادمه اسم هر کسی رو که دلم براش تنگ شده بود رو کاغذ اوردم ولی بعد از سه صفحه و خورده ای از بس گریه کردم خوابم برد. البته این روزها دیگه این طوری برخورد نمی کنم با این موضوع ولی دلتنگی هنوز سر جای خودشه. فقط گفتم که بگم پست بعدی در این باره هستش. اگه دوست داشتید بخونید.
**:ایمیل خیلی قشنگ و خنده داری بدستم رسید که موضوعش زنان و مردان از نگاه جغرافیا بود. قسمتهای دلنشینشو مینویسم و قسمتهای خنده دارش و حذف می کنم چون هم زشته هم در دسر میشه بعدا. جغرافیای زنان: بین ۱۸ تا ۲۲ سالگی مثل آفریقا هستند. نیمی کشف و شناخته شده نیم دیگر خودرو با زیبایی طبیعی و همچون خاکی پربرکت و تنومند. در دوران ۲۳ تا ۳۰ سالگی مثل آمریکا هستند.به خوبی تو سعه داده شده و آمادهء مبادله مخصوصآ با افرادی دارای ثروت(منظور از مبادله ازدواج هست. بل نگیرید) در ۳۱ تا ۳۵ سالگی مثل هند هستند. بسیار آتشین و همزمان آرامش یافته و متقاعد و قانع به زیبایی خود. در حدود ۳۶ تا ۴۰ سالگی مانند فرانسه هستند. به آرامی و ملایمت به سنشان افزوده شده ولی همچنان همچون جایی مورد پسند و مطلوب برای دیدار هستند. از ۴۱ تا ۵۰ مانند بریتانیای کبیر می مانند:با گذشته ای سراسر فاتحانه و بسیار درخشان. در ۵۱ تا ۶۰ سالگی مانند یوگوسلاوی هستند: بعضا از جنگها رو باختند و در بعضی میادین پیروز و سربلند بودند و همچنان در گیر اشتباهات گذشته هستند ولی هنوز مفتخر و قوی. از ۶۱ تا ۷۰ مثل روسیه هستند.نا محدود و فراخ و مرزها حالا بخ طور گسترده ای بی نظم و آشفته. پس از ۷۰ همانند تیبت:دور از مسیر فرسوده با گذشته ای پر راز و رمز و دانش سالها. هنوز مطلوب و مورد پسند ولی برای آنها که روحیهء ماجراجویانه و تشنگی حقیقی برای دانش معنوی دارند. جغرافیای مردان: نمیگم. اگر به نظرتون بی ربط و بی معنی اومد ایراد از نوشته نیست از ترجمهء در پیت بنده هستش. اصل متنو می ذارم تا لذت بیشتری برید.
Between 18 and 22, a woman is like Africa , half ***:راستی بمب گوگلی روبا عنوان helloyahoomail دیدید؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 15:11 توسط نیالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| پيوندهاي روزانه |
|
درختی فراسوی سکوت آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|