|
جهانی میخواهم که در آن هر روز بهتر از دیروز باشد
|
جونم بگه واسه اونایی که از حال و روز ما خبر دارند که بنده امروز از مقر فرماندهی کل یعنی منزل مادر گرامی این پست و هوا کردم.یعنی تا پامو تو اتاق گذاشتم که از در ورودی تا اینجا یه چیزی حدود ۲۰ دقیقه کشید اراده مبارک رو بر این قرار دادم که آنلاین بشم.
هر کی میگه حیوون کثیفه و مریضی میاره و زبون نفهمه و این حرفها هنوز لذت محبت کردن و محبت دیدن از این مخلوقات و نچشیده. این پشمک از وقتی که ماشین دم در پارک کرده تا آلان آویزون منه و هی خودشو لوس میکنه و به من می ماله که نازش کنم. هر از چندگاهی هم چند لحظه نگام میکنه تا مطمئن شه که خودمم.این دو تا مرغ عشق هم که دارن یه سره حرف میزنن. موندم تو این نزدیک یه سال چجوری این اینقدر پرحرف شدن.
دلم لک زده بود واسه این ساز خاک گرفته. به محض اینکه کارم تموم شه یه دستی بهش میکشم. بدجور ویولنه داره چشمک میزنه.
از ایران کلی سوغاتی داشتم. بیشترش کتاب بود. وقت دارم که یه دل سیر کتاب بخونم. کاری که تو این ده دوازده سال هنوز وقت نکردم انجام بدم.
گفتم کتاب یاد یه چیز جالب افتادم. آلبر کامو میگه:من گاه به اندیشه آنچه مورخان درباره ما خواهند گفت فرو میروم.در مورد انسان امروزی یک جمله برای آنها کافیست: او زنا می کرده است و روزنامه می خوانده است.
هیچ تعبیری از زندگی منو به این حد نترسونده بود تا حالا.
اینقدر گلهای قشنگی برام آوردن که حد نداره. حیف که هیچ کدومو تو اتاق نشد نگه دارم. بوهاشون اذیتم میکنه.
مجموعه (چتر برای چه؟خیال که خیس نمی شود.) از محمد علی بهمنی شعرهای ناب و دلنشینی داره من جمله:
بی شکل تر از باد شـدم تا نهراسی وقتـی کـه مــن واقعی ام را بشـناسـی
پیداست که در حوصله جسم نگنجد این وسعت پر دغدغه این روح حماسی
ها...عاشق روئیدن و تکژیر شدن ها در پــیله پـیــراهـــنـی خــود نـپـلاســـی
عریان شو و انکار کن این جسم شدن را تو جانــی و جـان را که نپوشند لباسی
تا مرگ رسیدیم و به سویی نرسیدیم ما را بـه کجا میبرد ایـن پـرت حواسـی؟
حالا که از کتاب گفتم اینم بگم که یکی از قشنگ ترین کتابهایی که الان تو دستم هست از بانوی شاعر بلاگستان هست. وبلاگ مژگان بانو از وقتی که یادمه از اون صفحه هایی بوده که واسه آرامش گرفتن بهش پناه میبردم. از هارمونی که توش هست لذت می برم. تلفیق آهنگ و نوشته ها یه جوری آدم و تو خودشون غرق می کنن. حالا اقبال به من رو کرده و یکی از این سوغاتی ها روش نوشته:
مثل آوازهای عاشق تو (مژگان عباسلو)
از روزی که مژده چاپشو تو وبلاگش خوندم که البته مدتی بعد از انتشار کتاب بود چون ما همیشه از روزگار یه مدتی عقبیم, آرزو داشتم این کتاب و داشته باشم.
چه کیفی داره آرزوهای آدم هی راه به راه برآورده بشن.
چون حرف از برآورده شدن آرزوها زدم یه چیز دیگم بگم که خیلی سر دلم مونده بود. دو نفر و میشناسم که از بهترین آدمهای رو زمینن.دو تا فرشته که از حسن روزگار رو زمین به هم برخوردن. از الهام و نیما عاشق تر کم دیدم.با سن کمشون امتحان عشق و خوب پس دادن. نتیجشم اینکه بعد از چهار سال و اندی که از اشناییشون میگذشت روز ۷-۷-۲۰۰۷با هم زیر یه سقف رفتن. تو این اوضاع و بلبشویی که بود این وصلت قشنگترین اتفاق ممکن بود. با اینکه می دونم این عسلای من اینجا رو نمی خونن ولی دوست داشتم این و اینجا گفته باشم. براشون از ته دلم آرزوی خوشبختی دارم. امیدوارم زندگیشون همیشه سرمشق باشه اونچنان که تا الان بوده. از خدا می خوام که صورتاشون همیشه غرق لبخند باشه.*

امروز سالروز ۱۱ سپتامبر هست تراژدی که بعد از ۶ سال هنوز رنگش از در و دیوار نیویورک پاک نشده مثل هزاران واقعه اسفبار دیگه که هنوز سایه شومشون رو خیلی از زندگیها باقیه.یاد همه کسانی که قربانی این اعتقادات و سیاستهای شوم شدن در همه جای دنیا گرامی.
شاید روزی برسه که از اوج آسمان با آرامش ناظر زمینی آسوده باشند.
* این دعای آخر درباره لبهای همیشه خندون شامل حال همه میشه.
پینوشت:بوی پلوی عروسی داره میاد فکر کنم. چه شامی بخوریم ما.