![]() |
![]() |
|
![]() |
|
از دیدن این عکس وحشتناک تنم دوباره لرزید. نه به خاطر اینکه دلم سوخت. نه...
یاد اون روز افتادم. اون روز که میگم سیزده سالی ازش گذشته شایدم بیشتر. ولی هنوز هق هق گریه هاش یادمه. سنی نداشت که التماس کنه بهشون به جاش گریه میکرد. عاشق موی بلند بود از بچگیش. باباشم خیلی اینو دوست داشت. اون روز رفته بودیم بیرون واسه تفریح و معجون بابا رحیم تو توحید سر نمازی. هفتهءپیش تازه جشن تکلیفشون بود. هنوز زود بود روسری سر کنه. آخه بچه بود. باباش می خواست تا اونجا که جا داره کوچیک بمونه و لذّت از بچگی ببره. از تاکسی که پیاده شدیم هنوز ده قدم نرفته بودیم که یکی از این چادرسیاه های اون روزی که حالا مانتو مشکی می پوشن جلومون وایساد. یکی از این برادرهای شرعیش هم چفتش وایساده بود که نکنه کسی جرأت کنه حرف اضافه بزنه. شاید نمی دونست که وجود اون خواهرش واسه برقراری امنیت( بخونید سکته دادن ملَت ) کافیه. به بزرگترمون نگاه کرد. -: اون موها رو بکن تو -:(سکوتش معنی چشم میداد) -: تو کار بهتری جز بزک کردن خودت نداری؟ پاک کن اون لبها رو. -:(سکوتش معنی چشم میداد) -:صبر کن . چشارم همینطور. کاری نمونده بود. جوراباش که به ضخامت روسری مشکی رو سرش بود.مانتوش هم جای ایراد باقی نذاشته بود. نگاه به دختره کرد. بعد به بزرگترش -: به جای اینکه الگوی بچه ها باشی و تربیت کنی خودتو بزک می کنی؟ چند سالته. میدونست نباید بگه نه سال ولی چراشو نمیدونست. می ترسید دروغ بگه. من من کرد و گفت نه سال. برادر اون خانومه مثل اسفند رو آتیش از جاش پرید.دست انداخت تو گیسش که بالای سرش بسته بود و اونو دنبال خودش کشید. چیا گفت بماند چون وقتی بزرگتر شدم معنی حرفاشو فهمیدم . اون چنان کشیدش با موهاش سمت ماشینشون که هنوز گاهی وقتها میگه گردنم میگیره. از اون ماشینها بود که همه ازش می ترسیدن. نیسان پاترولها که سبز بود و پشتش نوشته بود 4WD. اشک میریخت ولی از ترس صداش بند اومده بود. وقتی برادر گیس بریدشو گذاشت کف دستش دیگه صداش بند اومده بود. شایدم خیالش راحت بود که دیگه تموم شد. همونجا بلافاصله سوار تاکسی شدیم. معجون تیدیل شد به گل گاو زبون تو خونه. آخه بزرگترشون ترسیده بود. از یه زن. از یه آدم. هنوزم وقتی یادش میاد همه چیز آخرین حرف برادر تو ذهنش می پیچه: اینو بذار کف دست بابات. بگو تف به اون غیرتت. به عکسها که نگاه میکنم دلم به حال خودمون می سوزه. برگشتیم به ۱۳ -۱۴ سال پیش. شایدم خیلی قبلتر. برگشتیم به دوران بربریت تو تاریخ. فقط یه سؤال برام پیش اومده. این بیچاره که مشکی تنشه. تا اونجا که یادمه مشکی مشکل برانگیز نبود. آرایشی هم نداره ها. موهاشم فکر نکنم رنگ کرده باشه. یقهء مانتوشم همچین باز نیست. ولی حتمآ یه مشکلی داشته که بهش گیر دادن.آخه آدم و که الکی به اون روز در نمیارن. شاید از گرما داشته هلاک می شده روسریشو یکم شل تر بسته. ممکنه هم جوراب پاش نبوده. شاید عطرش تند بوده یا زیادی صاف راه می رفته. آهان شایدم جرمش اینه که زن بوده... امَا فکر نکنم چون مرد و زن دارند باهم میسوزند. یکی بیاد آزادی رو برامون هجَی کنه. تفسیرش پیشکش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:4 توسط نیالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| پيوندهاي روزانه |
|
درختی فراسوی سکوت آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|