![]() |
![]() |
|
![]() |
|
در دستانم دو جعبه قرار داد . خدا رو می گم ، د وتا جعبه داد به من .یکی سیاه و یکی طلائی .گفتم اخه نوکرتم اینا چیه دادی به من ؟گفت جعبه سیاه واسه غم و غصه ها و جعبه طلایی هم برای شادی و نعمت هایی که به تو دادم .هر روز غم و غصتو بریز تو این جعبه سیاه و شادی هاتو بریز تو این جعبه طلائی .منم همین کارو کردم .می دونی چی شد ؟کلی غمو غصه داشتم و یه زره شادی .دیدم جعبه طلائی سنگین شده ولی جعبه سیاهه هر روز کوچیک تر می شه .در جعبه سیاه رو باز کردم .می دونی چی دیدم ؟ته جعبه سوراخ بود ! عصبانی شدم و رفتم پیش خدا گفتم منو مسخره کردی ؟اون همه غم و غصه ها کجا رفتن ؟گفت : عزیزم اونا پیش من هستن .پیش خودم نگه داشتم که به تو فشار نیاد .جعبه طلایی رو باز کردم دیدم اوه چقدر چیز توش بوده سلامتی, خانواده, کلی چیز که من تا حالا بهشون فکر نمی کردم . غم و غصه هاتو بده من .اگه دوست نداشتی بدی من ، بده دست خدا .اون امانتدار خوبیه ... با این حرفها روزهای سیاهی رو طی کردم. گفتم شاید گفته های خودت روزهاتو رنگی کنه. هدیهء مناسب تری برای تولدت ندیدم جز احساس آرامشی که کلام خودت بهم هدیه کرده بود. دوست گلم ! تولدت مبارک... ---------------------------------------------------------- اگه فرشته های خدا رو زمین باشن من یه چندتاییشونو میشناسم. من جمله این خانوم. سانای عزیزم. به خاطر همه چیز ممنونتم. به داشتن دوستایی مثل تو میبالم ... ---------------------------------------------------------- ازت ممنون به خاطر همه چیز مخصوصآ گردگیری تنها جایی که فی الواقع برای خودم مونده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:30 توسط نیالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| پيوندهاي روزانه |
|
درختی فراسوی سکوت آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|