![]() |
![]() |
|
![]() |
|
امرزو سالروز تولد یه فرشته کوچولو هستش تولدش مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:1 توسط نیالا |
|
|
باز هم من ماندم در انتظار.لحظه هایم را میشمرم و این بار از رسیدن به پایان این شمارش معکوس وحشت میکنم. از اینکه گرفتار نفرین زمان شده ام بیزارم و میدانم او همچون عنکبوتی به تماشایم نشسته و از به هم پیچیدن و تقلای ناگزیرم لذتی عمیق میبرد. محکوم به رفتن شده ام. حکم به نماندنم داده اند و من از این حصار انفرادی به سلول عمومی منتقل میشوم. جایی که از امروز تنهاتر خواهم بود. از تمام آنچه داشته ام خاطره ها را همراه خود میبرم تا شاید در فرصتی نه چندان دست نیافتنی راه فراری برای خود مهیا کنم.به کجا هنور نمیدانم . شاید اگر شد پلی به اسمان زدم و آنجا در آغوش کوچکی که برای زمانی نه چندان طولانی در آغوشم خفت آرام گرفتم. از آینده خبر ندارم ولی میدانم به کراهت گذشته نخواهد بود. میدانم که زمان میگذرد و میدانم که این گذران خاطراتم را در اذهان میسوزاند و خاکستر سوخته ام را به باد فراموشی میدهد. به سفری خواهم رفت که ای کاش بی بازگشت بود. دوست دارم این وداع به اندازهء تمام آنچه از من باقی مانده طولانی شود. در تنهاییم میخواهم به مرور لحظه های کودکی بروم و به همراه مادرم فصه ها را تکرار کنم و هم آواز با پدر مرغ سحر را زمزمه کنم. میخواهم به همراه همهء آنها که هستند و نیستند بر سر سفره بنشینم و شعر بخوانم و شعر بگویم و فال حافظ بگیرم: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.
کاش اگر روزی این را خواندند من نباشم که نگاه شرمگینم را در چشمانشان حلقه زنم. از زندگی با افسوس خسته ام. افسوس از لحظاتی که رفتند و من به تنهایی سپری کردم.مادرم اشکهای هر شبش را بدرقه ام کرد و پدرم دعای خیر نماز سبحش را و من آنقدر غرق در خود بودم که هیچ کدام در میانهء راه به من نرسید. خواهران زیبای همچون برگ گلم را میبینم و خدا را شکر میکنم که سرنوشتشان به زیبایی قلبهای همچون برگ گلشان است.از اینکه میروم اندوهگین نیستم. از اینکه شاید روزی برگردم افسوس میخورم. میگویند مرگ پایان کبوتر نیست ولی هیچ کس نگفت مرگ تولد دوبارهء این جغد شوم بدطالع است. اگر خدایا فقط یک بار فقط یک بار دیگر آرزویم را برآورده میکردی اینبار خودخواهانه از تو طلب چیزی نمیکردم. این حقیقتیست که به آن سوگند میخورم. به اندازهء تمام تنهایی هایت و تمام تنهایی هایم به آن سوگند میخورم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:21 توسط نیالا |
|
|
سلام!
بعضی وقتها برای گفتن همین یک کلمهء ساده چقدر باید انتظار کشید و حسرت خورد. برگشتم تا دوباره بنویسم. تا دوباره بگویم. تا بگویم من هستم و از هر لحظه این بودن به اندازهء کهکشانی لذت می برم.آمدم تا به جبران روزهای تنهایی همدمانم را بازیابم. اگر چه نبودم و ندیدمشان٬ اما در لحظه لحظهء این سکوت و خلوت به یادشان بودم... امروز که دوباره قلم در دست میگیرم تمام وجودم لبریز از لذت میشود٬ هر چند کوتاه و پایان پذیر.میخواهم تا با اعتقادی به مراتب راسخ تر از آرمانم دفاع کنم و این بار به هدفم ایمان بیشتری پیدا کرده ام و بیشتر از آن به خودم یقین دارم. حالم را دریاب! چگونه است حال گمگشته ای که سر گردان در کویر راه میپیماید و از دور مناره های شهری هر چند خشک و کوچک به پیشواز چشمانش می آیند؟ حالم را دریاب! وقتی آدم میدونه گناهی مرتکب نشده احساس خوبی داره٬ ولی چه لذتی داره وقتی دیگران هم به این باور میرسن. سلام! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0:2 توسط نیالا |
|
|
" معجزه ي خنده " پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد. " جرأت " عاشقان فراواني داشت، اما هيچ كدام از او خواستگاري نكردند. " چشم انداز " منظره آن قدر زيبا و ديدني بود كه براي تماشايش ماشين را متوقف كردم. " معتاد " بدجوري معتاد شده بود. هميشه درحال كشيدن مي ديدنش. ديگه همه فهميده بودند. كسي ديگه كاري به كارش نداشت. اونقدر كشيد و كشيد تا بالاخره نقاش ماهري شد. " كيسه صفرا " سنگ كيسه صفرا داشت جراحان او را عمل كردند ولي كيسه او تركيد و پرده صفاق او عفونت برداشت و تا دم مرگ رفت و... " دل شيشه " وقتي به دوستانم گفتم كه شيشه ها هم دل دارند، همه به من خنديدند؛ اما من به چشم خودم ديدم وقتي يك روز سرد روي شيشه بخار گرفته نوشتم «من تنها هستم» برايم گريه كرد. " لبخند " ديروز با خودش قرار گذاشت ديگر غمگين نباشد و براي چيزي گريه نكند. وقتي به مشكلاتش كه به خاطر آنها غمگين مي شد، فكر كرد، آنقدر خنديد كه اشك از چشمانش جاري شد. " راز هستي " حل معماي هستي را نوك زبانم حس مي كنم. آنقدر كوچك است و آنقدر ساده كه حل جهاني از بي نهايت معماها را زنجيره وار در پي خود دارد. " رسيدن " بازي مي كردند. سرخوش و شاد، صداي خنده هاشان تمام باغ را پر كرده بود. " كتابفروشي " چند روزي مي شد بساط كتاب هايش را كنار شمشادهاي پارك نمي ديدم. مي گفتند پيرمرد شغل مناسبي پيدا كرده. جاي كتاب هاي پيرمرد را جعبه سيگار فروشي اشغال كرده بود. " عادت " مدتي بود كه احساس نامحسوسي به او مي گفت به عينك جديدي نياز دارد. او نيز با يكي از آشنايان كه در اين كار بود صحبت كرد و متعاقب تا عصر همان روز تعداد ده قاب عينك برايش ارسال گرديد تا بهترين را برگزيند. " پدر " قرص قلبش رو بعد از صبحانه مي خوره، بعد از ناهار قرص چربي اش رو مي خوره، هر روز ناهار براش يك ظرف كوچك ماست كم چرب بيارين. نون سوخاري هم فقط با شير گرم بهش بدين. راديو جيبي اش هميشه نزديكش باشه. اگه نصفه شب از درد كمر ناليد، از اين روغن روي كمرش بماليد ... " دزد يا بچه؟ " شلوار ورزشي خيلي قشنگ بود و هيچ جاي وصله رويش نبود. دوروبرش خلوت بود. ناخودآگاه گذاشت توي كيفش. ************ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0:1 توسط نیالا |
|
|
همهی اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «... يه ديوونه رفته رو بوم!» سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتشنشانی با آن نردبانهای درازشان. « ترجمه ای از احمد شاملو » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:59 توسط نیالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| پيوندهاي روزانه |
|
درختی فراسوی سکوت آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|