تبليغاتX
نانوشته ها

امرزو سالروز تولد یه فرشته کوچولو هستش تولدش مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:1  توسط نیالا | 
 باز هم من ماندم در انتظار.لحظه هایم را میشمرم و این بار از رسیدن به پایان این شمارش معکوس وحشت میکنم. از اینکه گرفتار نفرین زمان شده ام بیزارم و میدانم او همچون عنکبوتی به تماشایم نشسته و از به هم پیچیدن و تقلای ناگزیرم لذتی عمیق میبرد. محکوم به رفتن شده ام. حکم به نماندنم داده اند و من از این حصار انفرادی به سلول عمومی منتقل میشوم. جایی که از امروز تنهاتر خواهم بود. از تمام آنچه داشته ام خاطره ها را همراه خود میبرم تا شاید در فرصتی نه چندان دست نیافتنی راه فراری برای خود مهیا کنم.به کجا هنور نمیدانم . شاید اگر شد پلی به اسمان زدم و آنجا در آغوش کوچکی که برای زمانی نه چندان طولانی در آغوشم خفت آرام گرفتم. از آینده خبر ندارم ولی میدانم به کراهت گذشته نخواهد بود. میدانم که زمان میگذرد و میدانم که این گذران خاطراتم را در اذهان میسوزاند و خاکستر سوخته ام را به باد فراموشی میدهد. به سفری خواهم رفت که ای کاش بی بازگشت بود. دوست دارم این وداع به اندازهء تمام آنچه از من باقی مانده طولانی شود. در تنهاییم میخواهم به مرور لحظه های کودکی بروم و به همراه مادرم فصه ها را تکرار کنم و هم آواز با پدر مرغ سحر را زمزمه کنم. میخواهم به همراه همهء آنها که هستند و نیستند بر سر سفره بنشینم و شعر بخوانم و شعر بگویم و فال حافظ بگیرم: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.

کاش اگر روزی این را خواندند من نباشم که نگاه شرمگینم را در چشمانشان حلقه زنم. از زندگی با افسوس خسته ام. افسوس از لحظاتی که رفتند و من به تنهایی سپری کردم.مادرم اشکهای هر شبش را بدرقه ام کرد و پدرم دعای خیر نماز سبحش را و من آنقدر غرق در خود بودم که هیچ کدام در میانهء راه به من نرسید. خواهران زیبای همچون برگ گلم را میبینم و خدا را شکر میکنم که سرنوشتشان به زیبایی قلبهای همچون برگ گلشان است.از اینکه میروم اندوهگین نیستم. از اینکه شاید روزی برگردم افسوس میخورم. میگویند مرگ پایان کبوتر نیست ولی هیچ کس نگفت مرگ تولد دوبارهء این جغد شوم بدطالع است. اگر خدایا فقط یک بار فقط یک بار دیگر آرزویم را برآورده میکردی اینبار خودخواهانه از تو طلب چیزی نمیکردم. این حقیقتیست که به آن سوگند میخورم. به اندازهء تمام تنهایی هایت و تمام تنهایی هایم به آن سوگند میخورم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:21  توسط نیالا | 
سلام!

بعضی وقتها برای گفتن همین یک کلمهء ساده چقدر باید انتظار کشید و حسرت خورد.

برگشتم تا دوباره بنویسم. تا دوباره بگویم. تا بگویم من هستم و از هر لحظه این بودن به اندازهء کهکشانی لذت می برم.آمدم تا به جبران روزهای تنهایی همدمانم را بازیابم. اگر چه نبودم و ندیدمشان٬ اما در لحظه لحظهء این سکوت و خلوت به یادشان بودم...

امروز که دوباره قلم در دست میگیرم تمام وجودم لبریز از لذت میشود٬ هر چند کوتاه و پایان پذیر.میخواهم تا با اعتقادی به مراتب راسخ تر از آرمانم دفاع کنم و این بار به هدفم ایمان بیشتری پیدا کرده ام و بیشتر از آن به خودم یقین دارم.

حالم را دریاب! چگونه است حال گمگشته ای که سر گردان در کویر راه میپیماید و از دور مناره های شهری هر چند خشک و کوچک به پیشواز چشمانش می آیند؟ حالم را دریاب!

وقتی آدم میدونه گناهی مرتکب نشده احساس خوبی داره٬ ولی چه لذتی داره وقتی دیگران هم به این باور میرسن.

سلام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0:2  توسط نیالا | 

" معجزه ي خنده "

پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد.

" جرأت "

عاشقان فراواني داشت، اما هيچ كدام از او خواستگاري نكردند.
عاشقانش در حسرت پير شدند، او در انتظار.
هر عاشقي فكر مي كرد او ديگري را ترجيح مي دهد.

" چشم انداز "

منظره آن قدر زيبا و ديدني بود كه براي تماشايش ماشين را متوقف كردم.
آبشاري بلند از ميان كوهها جاري شده و به مرتعي پر از گلهاي درخشان زرد و نارنجي مي رسيد، چشم اندازي كم نظير و رؤيائي، بي درنگ تابلو را از نقاش سيار خريدم....

" معتاد "

بدجوري معتاد شده بود. هميشه درحال كشيدن مي ديدنش. ديگه همه فهميده بودند. كسي ديگه كاري به كارش نداشت. اونقدر كشيد و كشيد تا بالاخره نقاش ماهري شد.

" كيسه صفرا "

سنگ كيسه صفرا داشت جراحان او را عمل كردند ولي كيسه او تركيد و پرده صفاق او عفونت برداشت و تا دم مرگ رفت و...
آنها كه از او خوبي ديده بودند گفتند: چه مرد نازنين و نيكي بود. دعاي خيلي ها بدرقه راهش بود و خدا به دادش رسيد و عمر دوباره به او داد.
اما آنها كه دل خوشي از او نداشتند گفتند: عجب مرد بدجنسي بود. نفرين خيلي ها به دنبال او بود و خدا انتقام خود را گرفت و كيسه صفراي او تركيد!

" دل شيشه "

وقتي به دوستانم گفتم كه شيشه ها هم دل دارند، همه به من خنديدند؛ اما من به چشم خودم ديدم وقتي يك روز سرد روي شيشه بخار گرفته نوشتم «من تنها هستم» برايم گريه كرد.

" لبخند "

ديروز با خودش قرار گذاشت ديگر غمگين نباشد و براي چيزي گريه نكند. وقتي به مشكلاتش كه به خاطر آنها غمگين مي شد، فكر كرد، آنقدر خنديد كه اشك از چشمانش جاري شد.

" راز هستي "

حل معماي هستي را نوك زبانم حس مي كنم. آنقدر كوچك است و آنقدر ساده كه حل جهاني از بي نهايت معماها را زنجيره وار در پي خود دارد.
آري، راز آفرينش را مي دانم. نوك زبانم هست. اتفاقاً بسيار ساده است. شايد بسيار هم مسخره باشد. اما هرقدر به مغزم فشار مي آورم بر زبانم نمي آيد. انگار كه روي نوك زبانم گير كرده است. فقط منتظر شليك يك گلوله در مغزم است. تا اين راز بر زبان جاري گردد!
گلوله در خان چرخيده است. هم اوست كه آمده نفسم را بگيرد. اينك راز هستي بر زبانم جاري شده است اما كسي را نمي بينم كه اين راز را بر او برملا سازم.

" رسيدن "

بازي مي كردند. سرخوش و شاد، صداي خنده هاشان تمام باغ را پر كرده بود.
هريك سبدي پر از گل در دست داشتند و بر سر و روي هم مي پاشيدند.
- اگه گفتي امروز روز چندمه؟
دختر كوچك موهايش را كناري زد و گفت: نمي دونم، خيلي گذشته.
- يادته مي گفتي دلم براي مامانم تنگ شده؟ اونجا رو نگاه كن.
سربرگرداند؛ مادر با لبخندي دلنشين او را مي نگريست.
- قاب كردم بابا، ببين خوشت مي ياد؟ پسر جوان پيش آمد و قاب عكس را به پدر داد. كمي بعد، صداي هق هق مرد برخاست و قاب عكس زن روي ديوار كنار قاب عكس دختركي زيبا جاي گرفت.

" كتابفروشي "

چند روزي مي شد بساط كتاب هايش را كنار شمشادهاي پارك نمي ديدم. مي گفتند پيرمرد شغل مناسبي پيدا كرده. جاي كتاب هاي پيرمرد را جعبه سيگار فروشي اشغال كرده بود.

" عادت "

مدتي بود كه احساس نامحسوسي به او مي گفت به عينك جديدي نياز دارد. او نيز با يكي از آشنايان كه در اين كار بود صحبت كرد و متعاقب تا عصر همان روز تعداد ده قاب عينك برايش ارسال گرديد تا بهترين را برگزيند.
ازنظر زيبايي و استحكام به نظرش بي نظير بودند. ولي بعد از اينكه همه را آزمايش كرد بسيار عصباني شد و پيامي نوشت و به همراه عينك ها پس فرستاد: «بي ملاحظه بودن هم حدي دارد. همه اين عينك ها در ساخت ايراد دارند. آيا بهتر نيست قبل از تحويل چك شوند؟»
اما در نيافته بود كه عينك مورد استفاده خودش مدتي بود كج شده بود و چون به كجي خو كرده بود راستي را نمي ديد.

" پدر "

قرص قلبش رو بعد از صبحانه مي خوره، بعد از ناهار قرص چربي اش رو مي خوره، هر روز ناهار براش يك ظرف كوچك ماست كم چرب بيارين. نون سوخاري هم فقط با شير گرم بهش بدين. راديو جيبي اش هميشه نزديكش باشه. اگه نصفه شب از درد كمر ناليد، از اين روغن روي كمرش بماليد ...
ديگر نمي توانست ادامه دهد، يك حس دروني آزارش مي داد و بغض گلويش را مي فشرد. «نه اصلا نمي خواد. ببخشيد مزاحم شدم، مي برمش.»
و مرد جوان پدر پير خود را سوار بر ويلچر به طرف ماشين مي برد تا به خانه ببرد. او نتوانست پدرش را در خانه سالمندان بگذارد.

" دزد يا بچه؟ "

شلوار ورزشي خيلي قشنگ بود و هيچ جاي وصله رويش نبود. دوروبرش خلوت بود. ناخودآگاه گذاشت توي كيفش.
قلبش تندتند مي زد.
آقاي ناظم داشت به كيف او مي رسيد. اولين، دومين و سومين سيلي را خورد: «بي شعور دزد» . سرخي سيلي ها رفت. اما باور دزد بودن برايش ماند.

************

توسط امیرحسین (وبگشت) بدستم رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0:1  توسط نیالا | 
همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «...
يه ديوونه رفته رو بوم
سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس

رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان.
مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد:
– «
عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم
و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد:
– «
نه ... اگه منو ريش‌سفيد اين محل می‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پايين
مأمورين آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش ... يک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. ديواانه، هی اين طرف بام می‌دويد و هی آن طرف بام می‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش ... بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود.
رئيس کلانتری با لحنی نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعی می‌کرد ديوانه را راضی کند که از خر شيطان پايين بيايد:
– «
بيا پايين داداش جون ... جون من بيا پايين
– «
منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام ... اگر نه خودمو ميندازم».
تهديد، تحبيب، التماس، خواهش ... هيچ‌کدام تأثيری نکرد.
– «
برادر جان! بيا پايين ... بيا ... بيا بريم قدم بزنيم
– «
زکی! اينو باش! ... خيله خب، حالا که زياد اصرار داری قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»
از ميان جمعيت، يکی گفت:
– «
بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين».
يکی ديگر باد به گلو انداخت و گفت:
– «
مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها
– «
خدايا! يعنی واقعاً بايد اين ديوانه‌ی زنجيری رو ريش‌سفيد محله کرد؟»
پيرمردی که به عصای خود تکيه داده بود گفت:
– «
چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، اينی که من می‌بينم پايين اومدنی نيس
– «
حالا شايد بشه يه جوری پايينش آورد».
– «
نه خير. من اينارو خوب می‌شناسم: يه بار که فرصتی به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن».
– «
حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم ...»
– «
اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين
يکی از آن نزديکی فرياد زد:
بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدی؛ بيا پايين
و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت:
– «
به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين».
پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌ای به اطرافيان خود کرد و گفت:
– «
ها، شنيدين؟ نگفتم وقتی سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»
– «
خوب ديگه. پس بهتره هرچی گفت بکنيم
– «
اون ميگه. شمام می‌کنين. اما پايين نمياد ... انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره بالا ... اما وقتی که بالا رفت، ديگه ...»
کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد:
– «
انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار!
ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال می‌خواند که:
«
نميام، های نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام ...»
پيرمرد گفت:
«
نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام می‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره
سرجوخه‌ی آتش‌نشانی که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت:
– «
حالا اگه بگيم شهردار شده چی ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد:
– «
بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن
ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت:
– «
زکی! من بيام قاطی آدمهايی که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چی؟ ... پايين نميام
– «
د ... پس آخه چه مرگته؟ چی ميخوای ديگه؟»
– «
نمايندگی مجلسو
و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهی يک نفر را واداشتند که داد بکشد:
– «
خيلی خوب، شدی نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن».
ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن:
– «
به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطی شماهايی که يه ديوونه رو به نمايندگی مجلستون انتخاب می‌کنين؟»
– «
ياالله برادر! گفتی نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌های ديگه منتظرتن. می‌خوان جلسه رو تشکيل بدن».
– «
مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ ... بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير ... نميام».

پيرمرده، پس از مدتی که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت:
– «
بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب می‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگی انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين
ديوانه مرتباً فرياد می زد:
– «
استاندار، استاندار ... اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک ... دو ...».
جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد:
– «
کرديم، کرديم ... استاندارت کرديم ... ننداز، ننداز
ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت:
– «
وزير ... وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم
يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمی‌آمد. اين بود که عده‌ای دورش را گرفتند و گفتند:
– «
چی می‌فرمايين؟ يعنی وزيرش بکنيم؟»
پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته ... حالا ديگه ريش و قيچی دست اونه، هرچی که ميگه بايد بکنين و هرچی که ميخواد بايد انجام بدين».
جماعت داد کشيد:
– «
وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز
– «
ميندازم».
– «
ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»
– «
هه هه هه! ... بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت می کنم».
جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش می‌کردند:
– «
چيکار خواهد کرد؟»
– «
يعنی خودشو ميندازه؟»
پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه».
جمعيت گفتند: «ای وای، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين
ديوانه زبانش را برای خلق‌الله درآورد و گفت:
– «
آخه نخست‌وزير جاسنگينی مث من، ميون احمقهايی مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»
– «
هر آرزويی داری بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز».
ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد:
– «
حالا يعنی من نخست‌وزيرم؟»
جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيری
– «
خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام».
کلانتر که سخت عصبانی شده بود، گفت:
– «
ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطی می‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر
اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسری ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ی آتش‌نشانی و از او پرسيد:
– «
حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌ای نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چی خوبين؟»
سرجوخه‌ی آتش‌نشانی هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد:
– «
يعنی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟»
– «
بله که می‌شه. چراکه نشه؟»
– «
چه جوری؟»
– «
حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم».
جمعيت عقب رفت و چشمها با بی‌صبری به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوری پايين خواهد آورد.
پيرمرد به ديوانه که همان طور بالای بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد:
– «
عالیجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ی ششم صعود بفرمايند؟»
ديوانه که اين را شنيد، با لحنی جدی گفت:
– «
بسيار عالی! بسيار عالی! اراده فرموديم
و آن وقت، از دريچه‌ی بام داخل شد، از پله‌ها پايين و از پنجره‌ی يکی از اتاقهای طبقه‌ی ششم سر بيرون کرد و به تماشای جمعيت پرداخت.
پيرمرد گفت:
– «
حشمت‌پناها! آيا برای بازديد طبقه‌ی پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «
چرا، چرا ... صعود می‌فرماييم
و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ی سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روی بام، يعنی چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتی موقر و جدی در چهره‌ی او ديده می‌شد.
پيرمرد گفت:
– «
ای نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ی دوم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «
بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم
و به طبقه‌ی دوم آمد.
– «
آيا برای صعود به طبقه‌ی اول اراده نخواهيد فرمود؟»

سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد‌های شادمانه‌ی جماعت تماشاچی از عمارت بيرون آمد، به طرف کلانتر رفت، دستهايش را جلو آورد و گفت:
– «
بيا داداش، دستنبدهاتو به دستام بزن و منو بفرست ديوونه‌خونه ... به نظرم حالا ديگه ياد گرفته باشی با ديوونه‌ها چه جوری تا کنی
وقتی که ديوانه را بردند، جماعت با شور و اشتياق پيرمرد را دوره کرد. پيرمرد با حسرت نگاهی به عمارت و نگاهی به جمعيت انداخت و بعد، سری به تأسف تکان داد و گفت:
– «
مشکل نبود. من چهل سال عمرمو تو سياست گذروندم و موهای سرمو تو کار سياست سفيد کردم ...».
آن‌وقت، آهی کشيد و گفت:
– «
افسوس که ديگه قوه‌ای تو زانوهام نيست. اگرنه، منم می‌رفتم بالا و ... اونوقت می‌ديدين که بالا رفتن يعنی چی ... اگه من بالا می‌رفتم، ديارالبشری نبود که بتونه منو پايين بياره

« ترجمه ای از احمد شاملو »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 23:59  توسط نیالا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ

پيوندهاي روزانه
درختی فراسوی سکوت
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
88/04/01 - 88/04/31
88/01/01 - 88/01/31
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
پيوندها
سلام خاتمی
وبسایت شخصی سیّد محمد خاتمی
وارش
داریوش کبیر
روتیتر
وبگشت
دیروز امروز فردا
بانوی اردیبهشت
حذفیات
تلخابه
امشاسپندان
جودی ابوت
پسری با کفشهای کتانی
شاسوسا
صندلی
میز
ماه تیتی ( دختر میز و صندلی)
مژگان بانو
قصه های عامه پسند
شراگیم
شرح
توت فرنگی
زن نوشت
spotlight
توکای مقدس
حاجی واشنگتن
تیگلاط
بابونه
سورئالیست
قاصدک
روح تشنه
یاداشتهای یک دیوانه
میدان مین
راوی
شب نویس
میرزا پیکوفسکی
وب نوشت
نوای نی
ولیمه
سیمرغ
پارانوئیدهای من
مانامهر
گذر از معنا
نوشته های و.یگانه/ یکتا
آیدا در پنجره
حزب جوانان زیر آفتاب
فاطی( از آن رفقا که همتا ندارد)
و غیره...
الفبا
و طهران خواب بود
ملودین
احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان