![]() |
![]() |
|
![]() |
|
روزی که باهام دربارهء عواقب و تاثیراتش صحبت کرد، به شوخی گفت معلوم نیست خوب که. بستگی داره کارم چقدر خوب باشه. یه وقت دیدی یه ماه دوام آورد، یه وقت دیدی بیست سال.
گفتم پس من مطمئن باشم کارتو بلدی دیگه. گفت آره بابا من سه سال و راحت گارانتی میکنم و خندید. حالام که گارانتیش تموم شده ... جنس داده شده پس گرفته نمیشود. تعویض هم حتی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 8:30 توسط نیالا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:26 توسط نیالا |
|
|
It is April 4th
2009 as well as mid farvardin 1388. It’s been 2 weeks that the New Year has
started. In my culture it is customary to celebrate the New Year. The first day
of spring. The new beginning. But unlike every other year in the past decade
and some odd years that I had always celebrated it as it was supposed to be
done, this Bahar, I did not even send a little offline or post card with o note
to anybody to wish them a great year. And it has made me fill awful about
myself.
But here is the thing though. How could I? What beginning? What New Year? What change? How would you talk about this when you feel that last has been sowed to first, without one little tiny bit left out? All the pain, the suffering, the devastation, the doubt? and I’m not good. In fact I’m really bad at the moment. Physically and emotionally torn. My body weaker than ever. My soul gone to some odd place near nowhere in the back of my head. Turns out what has been bad could get worse. Hey, funny, who would have thought? I’ve been so lonely and the frightening part is I have no objection to it. It’s actually quite satisfying. That way I don’t have to talk about what has been going through my body and my mind. That way I can hide the horror behind my smiles. Those that I am quit good at flashing. And this is very satisfactory and seems like the best option at the moment. Or even for a while. As long as ever… I want to think of the plus sides of everything, but there is nothing to it. Not even a little tiny sound of hope through this thunder around me. Once, someone said:” anything I touch will turn to ashes."And even though I am not superstitious I have come to that conclusion. It has been based on instinct. Rather that study. I see everything around me torn and broken. The ones I love, the things I cherish, the beliefs I have, the goals I’d set. And now right now just at this moment I’m beginning to shatter to one million broken pieces. Not only I’m not able to hold neither anything together nor myself at any cost. I have a cast on my right leg and a brace around my neck. A movable lung attached to me through a tube and a support around my wrist. I have absolutely no control over how my body moves and how my bran functions any more. Drown in thoughts which not only are not horrifying but repeating them over and over makes a wild pain run through every part of this weak body. Not medication nor therapy and counseling are helping me. I am back on the same track I was 6 years ago. And the scent is pulling me like a magnet to those memories. Sitting at work, thinking about the past has been the biggest problem. I love my job. I’d spent a great deal of study and practice to get here and now just as easy as I am sounding right at this moment, I am loosing it. I have not yet at least. But I know where this will be headed. To destruction of every bit of what I have earned. That’s where…. I’m furious. Disgusted at me. That can’t be the right word. I’m bewildered by my thoughts. How can someone be so self centered. Easy. When you are the most available thing to the word “alive” around you, then all of a sudden you become the spotlight and wallaaaaa…. I wanted to stop it. Make a New Year resolution and stick to it. Something that would works for everyone. That would help every one. But my strength… it’s very limited now. Below the human rate. And that tells me, if I am smart of course that I should run with the flow, instead of swimming against the waves. And that will be my plan now. Stopping. Being still and light as possible so when I hit the bottom I just would be in one piece rather than crushed into many. I should confess, this is not as hard as they said it would be. I just hope the path is not much longer. Or … Doesn’t even matter!!! Ok! Enough nagging. I am going to follow the tradition and wish those ones close to me what I should have almost 2 weeks ago, and lack of politeness and respect for bond of friend ship stopped me from doing so. Stick around…. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:53 توسط نیالا |
|
نخواستم اولش بعد از این همه ننوشتن چیزی بنویسم که بی ربط به بلاگینگ باشه . چون از نظز خودم فعالیتهای دنیای واقعی فقط وقتی جاشون تو وبلاگه که شامل روزمره نویسی بشن . ولی خوب گاهی آدم رو حرف خودشم باید حرف بزنه.
روز دو شنبه بر طبق قرار قبلی تو دانشگاه یه بوت داشتیم. دو شنبه ها روزهای شلوغ تری هستن نسبت به روزهای دیگهء هفته و رفت و آمد افراد دیگه غیر از دانشجوها به سالنها و محوطه هم بیشتره. چون اکثر همایش ها اون روز بزگزار میشن. بدون اینکه بچه ها بدونن بنر رو از کجا تهیه کردم بی اجازه یکی از لوگوهایی رو که تو وبلاگ های وبلاگ نویسان مسلمان دیدده بودم چاپ کردم چون به نظرم خشونت کمی توش بود و لب مطلب رو میرسوند. بر طبق سنت حمایت از یک حرکت روبانهای سیاهی رو که روش به انگلیسی نوشته بود پیس فر غزه بچه ها آماده کرده بودن. بماند که کسی که این ایده رو داشت پدرش در اومد تا بتونه اجازهء برگزاری این بوت آوت و بگیره. که اونم فقط دو ساعت و نیم تائید شد. یه پروژکتور بزرگ اجاره کردیم و فوتجهائی از غزه که کمتر دیده شده بودن و میکس کردیم و سر ساعت آماده بودیم . دانشجویان رد میشدن و نیم نگاهی منداختن. تصاویر اگر خیل یتاثیر گذار بودن باعث ایستادن بعضی از افراد میشدن واسه چند لحظه ای . دو سه نفر اعتراض کردن که محیط دانشگاه باید آرام باشه و اینطور خدشه دار کردن ذهن دانشجوها به ادامه دادن روزشون تو آرامش صدمه میزنه که خوب البته حرف بیجائی بود و به جاشم جوابشونو گرفتن. برخوردها خیلی سطحی و بی طرفانه و بی فایده بود در ساعت اول. تا دانشجوهای یکی از کلاسهای ساختمان حقوق که درست پشت سر بوت ما بود کلاساشون تموم شد و اومدن بیرون. بحثی شکل گرفت. بر سر اینکه حق با کیه. بر سر اینکه جانب کدوم طرف رو باید گرفت. بر سر اینکه حماس خودش مقصر کشتار مردم بی گناهشه ( که من درش شک ندارم). بر سر اینکه دولتهای دیگه کلا باید دست از دخالت بر دارند. ولی درکل جو در مدت زمان کوتاهی به یه فید فرندفیدی تبدیل شد. همه از موضوع اصلی منحرف شدند. در حالی که هدف اصلی ما این بود که از حق شهروندای امریکائی برای پتیشن کردن دولت استفاده کنیم و شاید بتونیم این حرکت و تو دانشگاههای دیگه هم انجام بدیم. با تمام سختی هایی که بچه ها متحمل شدند، ذره ای از ثمری که فکر میکردیم حاصل بشه نشد. جالب اینکه هیچ کس حاضر نشد حتی برای یک شب روبان حمایت از غزه رو به سینش بزنه. هیچ کس نپرسید که چطور میتونه کمکی بکنه به شخصه و هیچ کس در طول بحث نگاه به چهره های به خاک و خون کشیدهء انسانهایی( اسرائیلی و فلسطینی) که بر پرده نمایان میشدن نگرد و با تعصب شدید همه به تحمیل نظرات خودشون به همدیگه پرداختن. این جمع آروم به خاطر یک کامنت بی ربط از طرف یکی از دانشجوها به دوست محجبه لبنانیمون به خشونت کشیده شد و رسما به شکل یک افتضاح بزرگ پایان پیدا کرد. اون شب با نفرت تمام به بی تفاوتی مردم اینجا فکر میکردم و اینکه این چه معنی میتونه داشته باشه و اینکه آیا هرگز مردم امریکا در موقعیتی قرار خواهند گرفت که بفهمند ترس و تشنج و نا آرامی یعنی چه. تا امروز که در فرند فید می گشتم و بعضی از پستها رو مرور میکردم به فیدی بر خوردم که با اینکه جنبهء طنز داشت احتمالا، ذره ای من رو به خنده وا نداشت. چیزی که الا ن در ذهن دارم یک تناقض شدیده. و واقعا میهوام بدونم ماها که همش گریبان چاک میکنیم و سینه وی دریم منظورو هدفمون چیه. آیا ما صلح طلبیم به معنای واقعی یا فقط دوست داریم که دنیا ما رو اینطور بشناسن. آیا ما با کشته شدن بی گناهان مخالفیم یا فقط مردم فلسطین برامون مهمن. آیا ما همیشه اعتراض خواهیم کردیا فقط وقتی که برامون صرفه داشته باشه این کار رو میکنیم. چیزهائی هست دربارهء این جنگ تقریبا بیست روزه که دوست دارم بگم ولی جائی به غیر از اینجا به فکرم نمی رسه: اول اینکه: جنگ منفوره. به هر نیتی باشه و از طرف هر کسی که شروع بشه. دوم اینکه: مصالحه یک دولت به معنای باخت اونها نیست. بلکه نشون دهندهء ارزشی هست که برای ملتشون قائل هستند. سوم اینکه: این جنگ، به جنگ ادیان تبدیل شده در حالی که پیامبران الهی همه به منظور برقراری صلح و وحدت اظهار امر فرمودند. چهارم اینکه:دنیای اسلام( و بالاخص جمهوری اسلامی) با مصادره کردن موضوع فلسطین فقط بی تفاوتی افراد رو نسبت به این مساله افزایش داده در حالی که این جنگ یک فاجعهء بشری هست. پنجم اینکه:حرکتهای نمادین در این اوضاع بحرانی و شرایط فجیع ذره ای کمک به مردم نواز غزه نخواهد کرد. حرکات نمادین ما نه جلوی سقوط بمبی رو خواهد گرفت نه سپری بر ساختمان مسکونی بزرگی خواهد شد نه به همراه نان تغذیه ای برای شکم گرسنهء آوارگان این بیست روز خواهد بود. اگر تمامی مردم دنیا که به این مسئله اهمیت میدهند و در کشورهای آزاد و یا بی طرف زندگی میکنند اقدام به تماس با دولت خود و تقاضای میانجیگری از طریق نفوذ آن دولت در سازمانهای بین المللی رو داشته باشند شاید ذره ای تغییر در شرایط موجود حاصل آید. حضرت موسی علیه السلام از همان مطلع مقدسی مورد خطاب وحی قرار گرفتند که حضرت رسول علیه السلام از آن وحی دریافت کردند. بهتر است به جای اینکه این جنگ نکبت بار رو به جنگ ادیان تبدیل کنیم بپذیریم که این نزاع مابین تعصب و بشریت است. آنچه که دشمن اصلی مردم اسرائیل و فلسطین است عقاید متعصبانهء مذهبی و نزادی د رسرتاسر دنیا نه فقط در منطقهء مورد بحث است. و نه چیز دیگر. باری اثبات حرفم به تنها نقطهء مثبت تجمع دوشنبه اشاره میکنم که کشیشی که در ساختمان کتابخونه حضور داشت با رد شدن از کنار میز ما به طرفمون آمد و از چون و چرای ماجرا پرسید و گفت که به دنبال راهی برای کمک میگردد و از ما خواست تا روز یک شنبه به کلیسا بریم و پرزنتیشنی رو آماده بکنیم تا ارائه بدیم و بعد از اون از شرکت کنندگان بخواد تا اگر وسائلی دارند که فکر میکنند می تونه به درد بخوره به کلیسا بیارن ظرف مدت زمان مشخصی تا ارسال بشه و ما هم در مقابل قول دادیم که ببینیم آیا شرایطی برای فرستادن کمکهای مردمی فراهم هست یا خیر.و در تمام مدت این مرد چشم از اون صفحه عکسها بر نداشت و بغضش و فرو خورد. این پست ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:2 توسط نیالا |
|
یعنی بعضی
وقتها ها اینقدر حرصتو در میاره که دلت می خواد بزنی دندونهاشو کج و کوله کنی تا
یه پنج شش هزار تائی پول ارتودنسی پیاده شه. همچین بزنی که دل و رودش از دهنش بزنه
بیرون. همچین که دیگه نتونه حرف بزنه. حرف که چه عرض کنم زر بزنه. کارش همینه.
دخترهء احمقه روانپریش. شب و روز نداره. هر وقت هرجا باشه اونجا رو ماتم کده
میکنه. به کسی چه ربطی داره تو چی کشیدی تو زندگیت. که همش غم نامه سر میدی. اه اه
اه. همش نق، همش غر. بابا بسه دیگه حد داره هر چیز. این همه ساله نشستی و زانوی غم
بغل کردی که آخ وطنم. آخ کشورم. آخ ایرانم. آخ خونم. اولا اگه اینقدر وطن پرست
بودی نمیومدی بیرون پس چشت کور. ثانیا اگه اینقدر سختت بود 13 سال تو این مملکت
نمی موندی و با پول مالیات درس بخونی و چه میدونم خیر سرت مدارج عالی ترقی و طی
کنی. مثل آدم همچین که گرین کارته اومد برمیگشتی همونجا. نهایتش اون موقع ام که
نمی رفتی، وقتی اقامت گرفتی راتو می کشیدی میرفتی. نرفتی موندی. پس دندت نرم دیگه
این زجه ناله ها چیه دیگه. اگه خیلی مردی برو همونجا که دانشگاه رات نمی دن، همچین
که لب از لب وا میکنی لباتو میدوزن به هم. اونجا که کار واسه امثال تو نیست یا اگه
هست قیمت خودشو داره. اونجا که از کارت اعتباری و وام با بهره ثابت به این راحتی
ها خبری نیست و یا پول داری و میخری یا خرج نباید بکنی، اونجا که همه چپ چپ نگات
می کنن به خاطر این گذشتهء همچین شفاف و خوشگلت. برو اونجا یه سال بمون تا ببینم
بازم خونم خونم و وطنم وطنم می کنی یا همچین دهنت بسته میشه که روزی هزار بار به
غلط کردن و گه خوردن بیفتی. تا صد سال دیگم بشینی اینجا و در دیوار آپارتمانتو
از عکسای ایران و کوه و تپه و خیابوناش پر کنی و ساعت و تقویم خونتو به تاریخ تهران بزاری و رو طاقچه
ها صنایع دستی ردیف کنی، بازم اینجائی. یه نصفه روز از زمان عقب با چند صد هزار
مایل فاصله. پس یه لطفی به خودتو بقیه کن. یا گورتو گم کن برو هر جهنمی که دلت
آروم شه و صدات بند بیاد، یا رسما خفه شو تا کسی اینقدر کلافه نشده که خفت کنه... اولا: مخاطب خودم بودم. ثانیا: کلافم و به شدت عصبانی. ثالثا: مردشور هرچی ... ببرن. رابعا: باید بیام، خیلی زودتر از اینها باید میومدم. خطاب به آقای خدا: یه این دفعه رو به خیر بگذرون. به
خودت و عظمتت قسم دیگه چمدونها رو می بندم. خودم و جد و آبادمو و نوه و نتیجه و
ندیدم در بست نوکرتیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 1:21 توسط نیالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| پيوندهاي روزانه |
|
درختی فراسوی سکوت آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|